تبليغاتX
خاطرات آمَحَرضا

خاطرات آمَحَرضا

داستانهای گلپایگونی

خيلي وختس نه ما مينويسيم و هوشكه‏آم بخ ما كامنتي نمذارد. امرو عصر خيلي دلم تنگ وبلاگم شده بود كه هوس كردم به تقليد آخاله محمود عزيز اولين هاي خودما بنويسم.

 

كوچيك كه بودم عشقمون خر سواري بود . از خدامون بود تا خر بخشمون چارپاشنه بره يه جورايي حس ميكردم زورومZORO . .كم كم خرسواري را يادگرفتم و اگه خر پالون داشت باهاش ميتازوندم اما هوشكه بخ من خر پالون نمكرد و هر چي به دادام التماس ميكردم هوشكه گوشش بدهكار نبود.

يه رو تصميم گرفت خودم اينكارا بكنم اما مشكل اينجا بود كه اگه حتي پالونام بلند ميكردم ، قدم به خر نميرسيد . بالاخره خرا اورديم بغل سكو دم در باربند و پالونا رو خر انداختيم . سه چار بار خر رم كرد و پالونا انداخت ولي آخرش خرا به در بستم و موفق شدم پالونا رو خر بندازم .

الان كه دارم مينويسم ديه اسم تيكه ميكه هاي پالون ديه يادم نيس ، فقط ميدونم يكيش بغدادي بود.

خلاصه ، يه طنابي به پالون هست كه بايد زير شكم خرا سفت كنيم و اين بزرگترين مشكلي بود كه اونوخت نمدونسم كه چه بلايي به سرم مياد.

سوار شدم و آسا آسا رفتم و كم كم خرا هي كردم . خره اول شروع كرد لُكّه رفتن و من سر افتادم كه پالون داره ميچرخه زير خر . من عوسارا سفت كشيدم كه خر وايسه ولي اون خرتر ازاين حرفا بود و تازه شروع كرد به چارپاشنه رفتن .چنان سرعتي ميرفت كه حتي زورو هم با اسبش به گرت من نمرسيد. پالون چرخيد و من همينجور از كه سفت گردن خرا  گرفته بودم و دلنگون شده بودم با ميخ طوله ميزدم  پي گردنش ولي اون تازه سرعتشا بيشتر ميكرد.

من اونروز از خر افتادم تا خاطرش امروز يه مطلبي داشته باشم بنويسم.

 

اولين موتورسواري منام جالبتره كه بعدا مينويسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:21  توسط محمدرضا  | 

نمدونم چکا این چند سال دس نداد تا بخ روز معلم یه نوشته‏ای بنویسم شاید بخ این بود که عدل اونروز به اینترنت دسترسی نداشتم.

امسالام دوواره دور شد ولی لازم دونسم حتمن بخ تجلیل از معلمام که شده یه متنی نوشته باشم.

اصولا شهر ما خاطره‏ای جز فرهنگ و درس و معلم نداره. خاطرات قدیم شهر ما با دانشسرا و کوچی آموزش پرورش و این همه معلم که از گلپایگون به شهرا و دی کورای  اطراف میرفتند پر شده . تا 20 سال پیش همی معلمای شهرای خمین و خونسار و دارون و... تیرون و اووووه تا نجفبادام از گلپایگون میرفتند.

من عاشقی را از معلمای گلپایگونی یاد گرفتم و عشق را در برگ برگ جزوه های فوق برنامه های درس جبر .

من عاشق لحن زیبای جعفری ،صدای نافذ وثوق، سبکهای تست امامی ، جوش خوردنهای معظمی ،تستهای افتخاری،ادب و ادبیات مرحوم اسماعیلی،اِعراب صلصالی،اجبار تدیّن و....   بودم که همه درجه یک روزگارقدیم من بودند و الگوی حال من.

کلاس اوّلما با آقای رهبر(بعدها لوازم ورزشی داشت) شروع کردم . مدرسه کوشش قدیم مدیرمون آی قندهاری بود خیلی ازش میترسیدم .

کلاس دوم با آقای ابراهیمی (یه مرد خوش تیپ 40 ساله بود)

کلاس سوم اولش با آقای خادمی بودیم که مدرسمونا بخ نزدیکی عوض کردیم و رفتیم امیرکبیر البته اونوقتا سر بلوار تقاطع خیابون هفده تن بود اسمشام آذریان مدیرشام مرحوم نوذری بود که بعد عوض شد خلاصه معلممون آقای نمازی بود.

کلاس چهارم مرحوم تاجداری بود (خدا رحمتش کنه برای هر غلط تو تکلیفامون یه خط کش هدیه میداد!!!)

کلاس پنجم آقای انوری خیلی آقا بود.

از اینجا به بعد دیگه معلما زیاد میشن و یاد کردن اونا اگرچه بر من واجبه ولی از حوصله این متن خارجه.

هر روز مدرسه با خاطره های تلخ و شیرین همراهه و الحق مدرسه های گلپایگان پر از خاطرات زیباست.

معلم شمع نیست ، معلم خورشیدیست که میسوزد و جهانی را روشن میکند.

معلم از بین نمیرود ، معلم میماند و ماندگار میشود.

معلم اسوه عاشقیست

درود بر خورشید ماندگار عاشقی و گرامیباد روز نور هدایت

معلم روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط محمدرضا  | 

عَیددون مُبارک

کلاس اول ابتدايي که رفتم توقعم بالا رفته بود . اونسال بخ عيد خيلي آلون کرده بودم و نر افتاده بودم  که از اين کفشاي آقايي ميخوام (همون کفشاي چرمي تيپ بزرگسال) .

حالا ديه صحب عيد شده بود و من بخ پوشيدن کفش نو ثانيه شماري ميکردم. قبلا چند بار قاچاقي اونا را پوشيده بودم ولي برا ديد و بازديد عيد يه چيز ديه بود.

راسش صحب زود با صداي نماز مادرم ، منام وخسادم و يه نماز دلچسبي خوندم. بعد از نمازم از خدا خواستم که کفشام چند سالي بيشتر کار کنه . آخه چند شماره بزرگ گرفتيم که اقلا دو سال کاربده.

نشستيم پاي تلويزيون تا توپ تحويلا در کنند . باوردون نمشه ، همچين که گوينده گفت: آغاز ....  من پريدم و کفشاما پام کردم . لباساي عيدام که از قبل پوشيده بودم احساس سبکي خاصي داشتم انگار قدّم 10 سانت بلندتر شده بود و من داشتم پرواز ميکردم .

از خونه زديم بيرون ، خيلي از مرداي محلمون که تيپ عيدي زده بودند و فيگور خاصي گرفته بودند، تو خنکاي صحب از سمت نصاحي به اونطرف خيابون رفته بودند و آفتاب ميگرفتند و با هم صحبت ميکردند . چمدونسم از چيشي حرف ميزدند ولي من از خوشحالي و از روي بچگي چنان سلامي بششون کردم که همشون ورگشتند و تا که نگاشون به من و کفشام افتاد با صداي بلند زدند زير خنده و خلاصه جوابما دادند.نفهميدم چکا خنديدند ولي گذاشتم به حساب خوش اخلاقيشون.

کفشاما خيلي دوس داشتم . خشکي زيره اون و صداي خوردن اون به آسفالت خيابون از هزار تا آهنگ بخ من دلنواز تر بود .

سیری آنها از گرسنگی ماست 

آرزو ميکنم که همه بچه هاي ايران با داشتن کفش دلخواهشون ،آرزوي داشتن کفش آقايي نداشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:48  توسط محمدرضا  | 

اگه هر چی ترکه میاد تهران . میره نونوایی میزنه

هرچی شمالیه میاد تهران . میره سلمونی میزنه

هرچی یزدیه میاد تهران . میره حموم میزنه

و....

هرچی گلپایگونیه میاد تهران. چمکنه؟

.

.

میره تو آموزش پرورش اونم منطقه ۸ ، یه خونه هم تو نارمک میگیره.

(نگران نباشین با انتقالیشون موافقت میشه)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:35  توسط محمدرضا  | 

وقتی که مطلب (کرسی بی‏بی) را نوشتم حَیفم اومد اِدامش ندم . پس :

وقتی اِز مدرسه وَرگشتم نگام که تو خونه افتاد گل از گلم شکفت و دیدم یه کرسی خوشکل وسط خونه علم شده . آخ که ملافه کرسی چندی خشکل رو لحافشا پوشونده بود و دوشَکای دور تا دور کرسی مثِ یه پیست دو میدونی دور زمین فوتبال چیده شده بود همشون بوی نویی خاصی میداد خلاصه دکوراسیون کلی عوض شده بود.

مُخَته بالا خونه بخ بزرگترا گذاشته شده بود که یه حرمتی علی حِدّه داشت و بچا کمتر بشش تکیه میدادند. دور از چشم مادرم که تو مُطبَق (مطبخ) داشت آتیش کرسی را تهیه میکرد، پریدم زیر کرسی و به هوا اینکه تو اون سرما حَسّابی گرم میشم تا خرخره رفتیم تو اما کرسی هنو همچین یخ بود که حالمون گرفته شد. جای من همیشه به خاطر اینکه تتغاری بودم پایین کرسی بود یعنی همون  ترانزیت آتیش کرسی، مادرم با منقل آتیش از را رسید و پایین کرسی را داد بالا و منم رفتم کنار تا آتیشا بذاره تو چال کرسی . رو آتیشا با خاکسَر پوشونده بود که حرارت زود از بین نره.خلاصه پَرِ کرسی را دادیم پایین و من حالا دیه رفتم تا گرم بشم . اما اینبار فرق داشت ، حتی یه ثانیه هم نمشد تو کرسی بمونی یعنی یه جورایی جزغاله میشدی ، همیشه همین بود باید یه چند ساعتی میگذشت تا حرارتش میزون میشد.

دیه ظهر شد و داداشام کم کم از راه رسیدند . اول همون بزرگتره از من بود که ما مجبور بودیم با هم دیه یه طرف کرسی بخوابیم، منا پس زد و گفت: بُرِه پَه (برو کنار) . حالا یه جر و مرافعه اِیام با اون داشتیم تا حد و حدودمون معلوم بشه مثلا کی سمت راست باشه کی چپ و کلی حسابکشیای دیه که حالا یادم نیس.

تا اومدیم یه گارسی گرم شیم دوباره مادرم با یه دیگوله آبگوشت  اومد که بخ شب بار گذاشته بود.دوباره پر کرسی را بالا زدیم تا آبگوشتا یه جا تو منقل جا بدیم.

حالا دیه باید حواسمونا جعم میکردیم پامون به این دیگولی کوفتی نخوره.

وخت ناهار که شد دیدم سفره را پا کرسی انداختند . دادمون دراومد که چکا په رو کرسی نمدازیند ، مادرم گفت شما بچا هر چی نون خوردس میریزیند لا لاحاف کرسی . قبول کردیم و میدونسم شب دیه حریف سرما نیستند و مجبورند شاما رو کرسی بندازند.

شب که شد شام مفصلی رو کرسی انداختیم . من رفتم از تو بولکه ترشی بادنجون اوردم و دیه هر چی مخلّفات  که فکر کنی داشتیم پیاز، ماسّ ، ترشی پیاز ، ترشی گوجه از اون گوجی ریزا . آب از لک و لوچی همه را افتاده بود . نون شاته را اوردیم و آبگوشتا کشیدند و گذاشتند جلومون ، حالا از شانس بد ما این دادامون عادت داشت هر دو تا دستشا رو کرسی بذاره اونام جوری که هوچ رایی بخ ما نمموند که ما نِشِسه بتونیم غذامونا بخوریم ، مجبور شدیم وخسیم و پسا مونا ورداریم کنار کرسی غذامونا بخوریم اونام به شرطی که نون خورده نریزیم .

آخر شب که شد هر که رفت کفشاشا اورد تو کرسی گذاشت که بخ فردا صحب گرم باشه و بعد از یزا لقه بازی با همطرفیمون کم کم خسته میشدیم و دیه میخوابیدیم .

تا فردا  و یه خاطره دیه از کرسی .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:16  توسط محمدرضا  |